به قلم: میلاد حاجی پروانه، مسئول و دبیر علمی دوره سوم دعوت

«فرهنگ و ارتباطات» زاییده دوران پست مدرنیسم است. دورهی
پست مدرنیسم غریزه برعقل غلبه مییابد.(پارسا، 1386: 69). به همین علت در این
دوران سبک زندگی و تجربهی زیسته اهمیت پیدا میکنند. به همین علت مفاهیم مانند
زندگی روزمره در ادبیات علوم اجتماعی وارد میشود. در این دوره زندگی محوری بر اساس غریزه فهمیده
میشودبرخلاف مدرنیته تنها عقلانی فهمیده نمیشود. با به عبارت نوکانتیها تجربهی
زیسته بر تجربهی پوزیتیو تقدم مییابد.
دوران پستمدرنیسم برآمده از اومانیسم مسیحی است. در
اومانیسم مسیحی خدا در قالب انسان درآمد. یعنی به صورت حضرت مسیح درآمد. مسیح کشته
شد. پس خدا مرده است. خدا مرده است؛ پس مولف مرده است. وقتی خدا در الاهیات بمیرد
در فلسفه حقیقت میمیرد. بدین ترتیب حقیقتی وجود ندارد. در اینجا است که نظریهی
پرسپکتیوال نیچه اهمیت مییابد. بر این اساس است که سوژه میمیرد. دیگر فاعل شناسا
وجود ندارد. سوژه تیکه و پاره میشود. تیکه و پارگی سوژه سبب میشود در علوم
اجتماعی جنسیت و قومیت و نژاد به موضوعات مهمی تبدیل شود.(توجه داشته باشید این در
برابر اومانیسم یهودی قرار میگیرد. دوران مدرنیته بر اساس اومانیسم یهودی شکل
گرفته است. جایی که انسان به مقام خدایی میرسد و در فلسفه سوژه آفریده شد.)
بنابراین در «فرهنگ و ارتباطات» نیز از غریزه شروع میکنیم
تا به فرهنگ برسیم. غریزه موتور محرک بشر است. پویایی و معنازای در بشر توسط غریزه
صورت میگیرد. غریزه در انسان برخلاف حیوان فقط لذت ایجاد نمیکند. غریزه در انسان
تولید آگاهی هم میکند. این آگاهی سبب میشود این سوال به ذهن انسان فشار آورد که،
ارضای غرایز باید به چه هدفی انجام میشود؟(شوپنهاور، 1386: 16) انسان باید برای
ارضای مشروع غرایز، نرمافزاری را به وجود آورد که باید سوالاتی اینچنین را
پاسخگو باشد. این نرمافزار که پاسخگو ارضای مشروع غرایز است را فرهنگ مینامیم.
برای ارائه
روشهای ارضای غرایز نیاز به جهان پدیداری است که نظام معنایی را شکل میدهد. هر
یک از ما انسانها با زیستن در قالب بدنمان، جهان را به شکل منحصر به فرد تجربه میکنیم.
جهانپدیداری، ناشی از تجربهای است که در آن زیست میکنیم. چراکه انسان مجهز به
ابزارهایی است که میتواند جهان را، مشاهده و ثبت و ضبط کند؛ ابزارهایی چون:
«آگاهی» و «ادراک» و «احساس» و «شهود».
تجربهی ما از جهان، بیوقفه جریان دارد. انسان
با گذشت زمان، جهان را در خود جمع میکند. زمان میگذرد اما جهان باقی میماند.
این همان پدیدار شدن جهان در آگاهی انسان است. در اینجا عین (جهان) و ذهن (آگاهی)
با هم تلاقی مییابند. در این صورت مفاهیمی شکل میگیرند که به ما میگویند، جهان
چیست و امر واقع کدام است. چون انسان با بهرهگیری از زبان و رابطه و نسبت این
تجربه با جامعه، تجربه را تفسیر میکند و نظام معنایی از این تفسیر حاصل میشود.
این نظام
معنایی، نظام شناختی و روشیِ ارضای غرایز را مشخص میکند. این نظام شناختی و روشی،
منجر به نظام کنشی میشود. چون این نظام شناختی و روشی، راههای ارضای غرایز و
نظام توجیهی (justification) و منطقی (logical) آن را فراهم میکند و سرانجام نظام کنشی، ساختار اجتماعی را به وجود میآورد.
فروید و نیچه
و مارکس سه فیلسوفی هستند که سه غریزهی جنسی و قدرت و گرسنگی را تئوریزه کردند از
این رو برای ما اهمیتی دو صد چندان پیدا میکنند. اگر چه توضیحی دربارهی این سه
فیلسوف داده میشود بسیار قلیل و نحیف است و برای ربط به بحث ما(مفهوم فرهنگ در
فرهنگ و ارتباطات)درآمدی بیش نیست و توضیح در این باره نیاز به مجالی مجزا دارد که
این چنین در مضیقه و مضایقه نباشیم تا بتوانید از آن حظی ببریم.
بر اساس
اندیشهی مارکس غریزهی گرسنگی هم وجود و هستی فرد و هم روابط اجتماعی و هم کالا
را تولید میکند. بنابراین اقتصاد که روش برآوردن غریزهی گرسنگی است، دارای اهمیت
بنیادینی است. او اقتصاد سرمایهداری را نقد میکند و آن را استثمارگر میداند. او
ارضای مشروع غریزهی گرسنگی را در کمون ثانویه که مالکیت در آن وجود ندارد، میداند.
کمون ثانویه، همان بهشت برین است که انسان قبل از گناه نخستین در آن به سر میبرد.
او غریزهی جنسی را به مالکیت تقلیل دارد.
فروید ارضای
مشروع غریزهی جنسی را در آزادی جنسی میدانست؛ حالتی که تمدن و فرهنگ بشری غریزهی
جنسی را محدود نکند و سرکوب نکند. به همین خاطر فروید با تمدن مخالف بود. این همان
بهشت برینی است که بشر در آن آگاهی جنسی نداشت. پس از خوردن میوهی ممنوعه، پی به
آلت جنسی خود برد و آن را با برگ درختان پوشید.
فروید
در تئوریزهکردن غریزه جنسی، آن را به آلت جنسی مردانه تقلیل داد و بر اساس آلت
جنسی مردانه به تحلیل پرداخت. دختران به علت فقدان آلت جنسی مردانه، به پدر خود
وابسته میشوند. پسران که دارای آلت جنسی مردانهاند، دچار عقدهای اُدیپ میشوند.
این تقلیل غریزهی جنسی به آلت مردانه، سبب
شد، مدرنیسم مردانه باشد. به همین علت
زنان که برای ادامهی زندگی در جامعه چارهای نداشتند جزء بنیان نهادن عقل مدرن
زنانه. در اینجا فیمینسم متولد شد. به همین دلیل عقلانیت پیشرفتمحور مدرن
ضد خانواده است. در چنین جهانی که ماوا را از زنان گرفتهاست. فیمینیسم به وجود میآید.
فیمینیسم عقلانیت مدرن زنانه است در برابر عقلانیت پیشرفت محور که مردانه است. دو
اصل اساسی فیمینیسم یعنی استقلال اقتصادی و همجنسگرایی برای به وجود آوردن
عقلانیت مدرن زنانه در برابر عقلانیت مدرم زنانه شکل میگیرد.
تعبیر نیچه از "ارادهی
معطوف به قدرت"
چیزی است که ویژگی اصلی کلیهی موجودات را تشکیل میدهد. یعنی هر وجودی داری فعل و
فعالیت اراده کردن است. اما اراده در ذات خود به سوی قدرت است.
نیچه سعی میکند
غریزهی قدرت طلبی را در جامعه و روابط انسانی تبیین کند. غریزهی قدرت طلبی در
جامعه که به نهاد سیاست و حکومت برمیگردد و این خود تابعی از ارتباطات داخل جامعه
است، که در بین افراد جامعه وجود دارد. سطوح ارتباط افراد در جامعه به درون فردی و
بین فردی و جمعی تقسیم میشود. غلبهی هر یک از این ارتباطات در جامعه یک ساخت
ارتباطاتی از واقعیت را رقم میزند که بر اساس آن یک نوع حکومت تشکیل میشود.
زندگیمحوری در
پستمدرنیسم سبب میشود که فرهنگ براساس زندگی روزمره فهم شود. این فهم فرهنگ نسبت
به زندگی روزمره در فرهنگ و ارتباطات به طور پررنگ شدهای بررسی شود. به همین علت
در زندگی روزمره چیزی که اهمیت پیدا میکند عقل عرفی است که امکان معیشت را فراهم
میکند.
فرهنگ در این نظرگاه از دو جزء زمان و مکان تشکیل شده
است. یعنی فرهنگ از ترکیب تاریخ و جغرافیا تشکیل شدهاست. گذشت زمان در مکان خاصی
تبدیل به فرهنگ میشود. از همین جا فرهنگها به دو نو ع تقسیم میشود.
فرهنگها مکان محور و فرهنگهای زمان محور. فرهنگهای مکان محور مانند فرهنگها
فاشیستی و ایدوئولوژیکی و قومی مانند اسرائیل.
زمان به دین وابسته است و مکان به زبان. مثلا. ادیان ابراهیمی که ادعا عام
بودن و جهانی بودن دارند، همیشه زمانمحورند. به عبارت دیگر چون ادعای جهانی
دارند، بنابراین زمانمحورند. در عوض زبانها همیشه مکانمحورند. چون زبان برای
هماهنگ کردن کنش انسانی در بستر روابط اجتماعی است. به همین علت ما در یک زبان باز
لهجه و گویشهای متفاوت داریم. در یک شهرستان در روستاها مختلف لهجههای گوناگونی
وجود دارد. یک روستا با روستای کناری لهجه فرق میکند.
بنابراین
زبان بعلاوه دین تبدیل به فرهنگ میشود. دین اسلام بعلاوه زبان ایرانی تبدیل به
فرهنگ شیعهی ایرانی میشود. دین اسلام بعلاوه زبان کشور عربستان تبدیل به فرهنگ
وهابیت میشود.
حال که دانستیم فرهنگ، ترکیب دین و زبان است. میتوانیم
دو نوع تقسیم بندی انجام بدهیم، فرهنگ زبانمحور و فرهنگ دینمحور.
تقابل دین و زبان تقابل مفهوم و معنا است. زبان اسم
تولید میکنند. حال این زبان چه تحلیلی باشد و چه ترکیبی. مانند زبان چینی که
ترکیبی است و انتزاعی نیست. بر عکس زبان انگلیسی که تحلیلی است. و فلسفهای هم که
در حوزهی زبانی انگلوساکسونها تولید میشود فلسفهی زبانی است. یعنی فلسفهی
تحلیل است. در مقابل فلسفهی قارهای که در آلمان تولید میشود که مبتنی بر معنا
است. به همین خاطر در آلمان هرمنوتیک به وجود میآید. یعنی علم تفسیر متن.
زبان تشخص و
مرزبندی ایجاد میکنند. که با نشانهها صراحت دقیق و ریز ایجاد میکنند. نمونهی
کامل آن شرلوک هولنز است که در حل معما تنها از نشانهشناسی استفاده میکرد. اما
معنا از راه عرفان تولید میشود. احساس ایجاد میکند. زبانش کنایی و استعارهای و
مبهم است. به همین دلیل ما در عرفان سکوت داریم که ابهام دارد.
فرهنگهایی که مبتنی بر زبان است. مفهوم محورند. در
آنها نشانهها حاکماند. علم زبانشناسی و نشانهشناسی در آن دارای کاربرد است. در
این جامعه تعین وجود دارد. چون خوانش مرجح از نشانهها وجود دارد. بنابراین این
جامعهها قانون و نظم وجود دارد. این جامعهها عقلانیت پیشرفتمحور شکل میگیرد.
ما روشنگری را در این جامعهها داریم. اوج فرهنگ زبانمحور را ما در انگلستان
داریم. که روشنگری از آنجا آغاز شدو و انقلاب صنعتی در آن رخ داد.
در مقابل در جامعههایی که مبتنی بر معنا است. تشخص و
تعین وجود ندارد. ابهام و پیچیدگی وجود دارد. خوانش مرجح از نشانهها وجود ندارد.
این جامعه نظمگریز و قانونگریز است. در این جوامع عقلانیت غلبه ندارد. پیشرفت در
این جوامع شکل نمیگیرد. جوامع عرفانی و شرقی مانند ایران همچنین جوامعی هستند.
از آنجا که معنا زایده غرایز هستند. یعنی غرایز زندگی
را ایجاد میکنند. زندگی هم فرهنگ را تولید میکند برای ارضای مشروع غرایز.
بنابراین فرهنگهایی که معنامحورند، زندگیمحورند. ادیان هم اساسا برای زندگی بشر
روی زمین کاربرد دارند. دین نرمافزار زندگی است. بنابراین ادیان پاسخی برای غرایز
انسانی هستند. دین برای مدیریت غرایز است. رواج دین در دوران پستمدرنیسم هم بدین
دلیل است. چون دوران پستمدرنیسم دوران غلبهی غرایز به عقلانیت است. پستمدرنیسم
زندگیمحور است.
در فرهنگهای
زبانمحور سکولاریسم به وجود میآید.در عقلانیت پیشرفتمحور جایی برای زندگی وجود
ندارد. تمام انرژی باید صرف تولید شود. به همین علت دوران مدرنیسم دوران جبرگرایی
اقتصادی است. یعنی دوران جرثومهی کثیف سرمایهداری است. در اینجا زندگی و احساس
وجود ندارد. به همین دلیل غیر و ضد دین(سکولار و لائیک) میشوند.
منابع و مآخذ:
1. شوپنهاور، آرتور (1386)، جهان و تاملات فیلسوف، ترجمه
رضا ولییاری، تهران: نشر مرکز.
2.
جیمسون،
فردریک(1386): «مارکسیسم و پسامدرنیسم»، پسامدرنیسم در بوتهی نقد، پارسا،
تهران: آگاه.
تبلیغات



